![]() |
![]() |
|
|
معشوق من تا کجا روح من را عریان می خواهی
بگذار به اندازه پرده ای هرچند نازک دستاویزی برای خود داشته باشم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 9:23 توسط جان شیفته |
|
|
رفتم به سوی خونه خونه بود آشیونه دیدم درا بسته ، پنجره ها شکسته کوچه ها همه ساکت ، صدای بچه ها نیست نگاه ها همه سرده دیگه اون خنده ها نیست دیدم یه پیر خسته کنج دیوار نشسته گمشده تو خیالش با دل سرد ومستش می خونه ...همه همه همه منتظر نشستن تا که خدا بفرسته از اون بالا یه یه یه همصدا شاید که ما دوباره بشنویم بچه هارو بشکنیم این سکوت رو وازکنیم این درا رو شاید که ما دوباره بشنویم بچه هارو بشکنیم این سکوت رو وازکنیم این درا رو همه همه همه منتظر نشستن تا که خدا بفرسته از اون بالا یه یه یه همصدا شاید که ما دوباره بشنویم بچه هارو بشکنیم این سکوت رو وازکنیم این درا رو شاید که ما دوباره تو هر شعر و ترانه بشنویم از عاشقی ، شمع و گل و پروانه شاید که ما دوباره بشنویم بچه هارو ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 آذر1388ساعت 8:56 توسط جان شیفته |
|
|
دوست دارم تمام جهان را درآغوش گیرم.
تا قبل از آن لحظه که دیدار من و تو اتفاق بیفتد تا قبل از آن لحظه شیرین و لذت یکی شدن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 9:52 توسط جان شیفته |
|
|
پسرم بعداز مدرسه از ظهر می امد پیش من در محل کار. هرچند برام سخت بود که هم به کارم برسم و هم به اون به خصوص که براش دیکته هم بنویسم. شنبه با هم دعوامون شد اون هم سر چی اینکه می گفت معلم به دیکته ام صدآفرین داده و من متوجه نشدم حرفش رو. از همان روز دیگه نیومد سرکار . مهد کودک محل کارمون از بچه های مدرسه ای هم مواظبت می کنه البته بعد از مدرسه . اون هم رفت اونجا. کاملا بزرگ شدنش رو به رخم می کشه. دیروز از مدرسه که برمیگشت از خیابان رد شده بود. من هم بهش گفته بودم حداقل ندو. وبرای این حرفم هم می خواستم از قانون نسبیت کمک بگیرم و توضیح بدم که اگه بدویی راننده دچار خطا می شه و تصادف می کنی. اون می دونید چه کار کرده بود. گفت نصف راه دویدم و نصف راه - راه رفتم. هم حرفم من رو گوش کرده بود و هم حرف خودش رو . بعد هم توی راه گفت اینکه می گی تصادف من که تجربه نکردم نمی دونم چی رو می گی و من که خواستم بهش توضیح بدم اصلا حوصله توضیح نداشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پی نوشت۱: جدایی همیشه هم ناراحت کننده نیست .آدم می تونه یک کم به کارای خودش برسه پی نوشت۲ : به دوستم گفتم ما چرا هرچی بهمون گفتن را قبول کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 آبان1388ساعت 13:41 توسط جان شیفته |
|
|
جان سیری ناپذیرم آرام نمی گیرد................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آبان1388ساعت 10:55 توسط جان شیفته |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
رابطه خودشناسی با سلامتی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
| پیوندها |
|
سرود سبز رويش تجربه بودن در اكنون سکوت هاي يک زن شراب شيرين شهادت |
|
RSS
|